هی فلانی، زندگی شاید همین باشد؟
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد...
زخم خوردن
آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست.
بی گمان باید همین باشد !
مهدی اخوان ثالث
::: پی نوشت: سلام کارگاه جدید... سلام شروع دوباره... سلام دوستان 
+ نوشته شده در سه شنبه 6 مهر1389ساعت
3:5 PM  توسط احــــلام
|
شمع داني به دَم مرگ به پروانه چه گفت؟
گفت: اي عاشق بيچاره فراموش شوي
سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد
گفت: طولي نکشد نيز تو خاموش شوي
::: پينوشت: هر چند من به مطلق بودن همه چيز در دنيا شک داشته
و معتقد به نظريه نسبي بودن و بسط اون به همه چيز هستم،
ولي بيشک اين آخرين پُست مطلب من از توي کارگاه است؛
تا آخرين پُست مطلب از کارگاه زندگي کِي باشد... 
+ نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت
8:16 AM  توسط احــــلام
|
چه خوش بي، مهربوني هر دو سَر بي
که يکسَر مهربوني دردسر بي
اگر مجنون دل شوريدهاي داشت
دل ليلي از او شوريدهتر بي
::: پينوشت: ديروز در جلسهاي که با حضور مدير عامل شرکت و مدير پروژه توي کارگاه برگزار شد،
ناگهان موبايل (تلفن همراه يا گوشي همراه يا همراه) مدير پروژه به صدا در اومد؛
چه صداي دلنشيني بود وسط يه جلسه فوق رسمي و سنگين.
چقدر روح و روان خسته ما رو براي لحظهاي جلا داد.
موسيقي متن فيلم «پدر خوانده» بود.
من يه عنوان سرپرست يکي از واحدها، با مدير پروژه روابط چندان مطلوبي ندارم.
شايد به خاطر نگرش متفاوت ما نسبت به مقوله ايدئولوژي،
و بسط این مسأله به روابط کاري؛
اما ديروز يکهو عاشقش شدم...
مثل عشق فرزند به پدر...
چهرهاش چقدر متفاوت بود، وقتي در پسزمينه، موسيقي پدر خوانده پخش شد.
به هر حال، توي اين هاگير واگير کلي از دلخوريهام از ايشون، از دلم رفت.
مهندس دوستت دارم 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت
1:45 PM  توسط احــــلام
|
اين قافله عمر عجب ميگذرد
درياب دمي که با طرب ميگذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري
پيش آر پياله را که شب ميگذرد
::: پينوشت ۱: دهه سوم که مغلطهاي بود از بايدها و نبايدها،
ستيزي نابرابر با عقل و شعور و عشق و منطق،
و قرار گرفتن در برابر عجايب شهود تا غيب؛
تا دهه چهارم چه باشد... 
::: پينوشت ۲: شايد مسخره به نظر بياد؛
ولي يکي از معدود آرزوهاي من اينه که آخرين توالت عمرم رو
سر پاي خودم، به تنهايي و بدون کمک ديگران برم و بيام؛
یعنی میشه ؟؟؟ 
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت
9:11 AM  توسط احــــلام
|
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما يگانه بود و هيچ کم نداشت
::: پينوشت: اين روزا بد جور آيات الهي احمد شاملو
داره روح و روانم رو ميشوره و صيقل ميده.
مثل اسيد که بر زنگار کهنه ريخته ميشه
و دوباره اونا رو نو ميکنه؛
ولي آيا منِ دلچرکينِ بد ذات
حتي با اين سخنان وحيآسا،
به آدميت (به هيأت پرشکوه انسان) برميگردم؟
شايد به يه Fdisk ،Format و سپس ريختن دوباره OS جديد بدون Bug
با حداکثر ضريب Security و انواع Firewall
براي بستن انواع سوراخ سنبهها و Portهاي باز و علاف
بر روي روان پريشان و آشفتهام نياز داشته باشم.
حضرت استاد هم که داره يه ريز Scan ميکنه. دَمِش هميشه گرم.
چه شود...
+ نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت
10:40 AM  توسط احــــلام
|
بيتوته کوتاهيست جهان
در فاصله گناه و دوزخ
خورشيد
همچون دشنامي برميآيد
و روز
شرمساري جبران ناپذيريست
آه پيش از آنکه در اشک غرقه شوم
چيزي بگوي
درختان
جهل معصيتبار نياکانند
و نسيم
وسوسهايست نابکار
مهتاب پائيزي
کفريست که جهان را ميآلايد
چيزي بگوي
پيش از آنکه در اشک غرقه شوم چيزي بگوي
هر دريچه نبض
بر چشمانداز عقوبتي ميگشايد
عشق
رطوبت چندشانگيز پلشتيست
وآسمان
سرپناهي تا به خاک بنشيني
و بر سرنوشت خويش گريه ساز کني
آه...
پيش از آنکه در اشک غرقه شوم چيزي بگوي
هر چه باشد
چشمهها
از تابوت ميجوشند
و سوگواران ژوليده آبروي جهانند
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندترانند
خاموش منشين
و خدا را
پيش از آنکه در اشک غرقه شوم
از عشق چيزي بگوي
عاشقانه - احمد شاملو 1359 
+ نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت
12:25 PM  توسط احــــلام
|
ميخانه اگر ساقي صاحبنظري داشت
مِي خواري و مستي ره و رسم دگري داشت
پيمانه نميداد به پيمانشکنان باز
ساقي اگر از حالت مجلس خبري داشت
::: پينوشت: فارغ از اينکه باز هم اِبريق مِي مرا شکستي ربّي
خدائيش، خوبي داداش ؟؟ سالمي هنوز ؟؟
کفشاتو ميتوني خودت جفت و جور کني ؟؟
همه چيزو به هم ريختي که باز داداش من...
بازم پِيک آخرو اضافه خوردي؟
نه... جون داداش بگو دو دو تا چند تا ؟؟؟ 
+ نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت
4:53 PM  توسط احــــلام
|
قطعاً اگر دوست فرهیخته و دانشمندم
عيسي ناصري
هنوز هم ميبود؛
در جزوات مکتوبش،
مسئوليت شباني تفويض شده
از جانب اينترپرايز شبان را
که فيالواقع مشروعيت شباني رمه را نيز داشت،
از دوش نحيفش
بر گُرده پُرتوان همان اينترپرايز شبان دايورت ميکرد.
::: پينوشت: درد تاريکي است درد خواستن، نازنين 
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت
9:10 AM  توسط احــــلام
|
چقدر دلم براي مايکل کُرلئونه
و معصوميت از دست رفتهاش ميسوزه !!!
در سري جاوداني پدر خوانده اثر فناناپذیر فرانسیس فورد کاپولا،
شايد معصومترين چهره تاريخ سينما رو بينيم.
و شخصيتي بينظير ...
شخصي که ميبينيم آل پاچينوي بزرگ و دوست داشتني نيست،
بلکه وارث امپراطوري دون ويتو کُرلئونه بزرگ است؛
مايکل کُرلئونه ...
با تمام قدرت و امکاناتش
و از وراي چهرهاي که معصوميت از دست رفتهاش در اون موج ميزنه،
هيچگاه و هيچگاه از بيننده تقاضاي ترحم نميکنه؛
به راستي،
چند شخصيت رو ميشناسيد که دستاشون آغشته به خونهاي زيادي باشه،
حتي خون عزيزترين نزديکانشون،
و اينطور دوست داشتني جلوه کنند؟
و اين رکن اصلي شخصيت بيتاي دون مايکل کُرلئونه است !!!
::: پينوشت 1: دير زمانيست که انسانم آرزوست 
::: پينوشت 2: نميدونم چطور راضي شدم دوباره بنويسم.
اين پست شايد؛
تنها فرصت و بهانهاي بود براي نوشتن مجدد و به تعبيري رسانه شدن !!! 
+ نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت
4:23 PM  توسط احــــلام
|
چندي پيش توي کارگاه،
من و مهندس مسعود داشتيم اندر آئين زنداري و زن نگهداري
و فوائد و مضرات آن وآخرين مِتُدهاي روزش
براي مهندس پيمان از هر دري داد سخن و انتقال تجربيات...
که من و مهندس مسعود متاهل و پيمان نامزد؛
و اينکه «پيمان اگه ميتوني و تا ديرتر نشده و به قول يکي از دوستان
تا از حد پـسـ...ون نگذشته، بزن زير همه چيز»
که يکهو مسعود: پيمان کسي واسه يه ليوان شير که نميره گاو بخره !!! 
آقا ما رو میگی... 
::: پينوشت: لبهات رو ميبوسم ايرج خان پزشکزاد؛
به قول ناپلئون: اونکه نهايت نداره خريته ! 
+ نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت
4:48 PM  توسط احــــلام
|
سَرِ ناکسان را برافراشتن
وز ایشان امید بهی داشتن
سَرِ رشته خویش گم کردن است
به جِیب اندرون مار پروردن است
::: پينوشت: تاس اگر نيک نشيند هر کَسي نرّاد است 
+ نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت
1:39 PM  توسط احــــلام
|
جواب فروغ عزيزم به پُست قبل:
آه اي زندگي منم که هنوز
با همه پوچي از تو لبريزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگريزم
ميمکم با وجود تشنه خويش
خون سوزان لحظههاي ترا
آنچنان از تو کام ميگيرم
تا به خشم آورم خداي ترا
::: پينوشت 1: ويوا فروغ 
::: پينوشت 2: ديشب خواب تو را ديدم... چه روياي قشنگي 

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت
1:10 PM  توسط احــــلام
|
اگر روزي کسي از من بپرسد
که ديگر قصدت از اين زندگي چيست؟
به او گويم که چون ميترسم از مرگ
مرا راهي به غير از زندگي نيست
::: پينوشت 1: اين صحبت بيجواب نميماند ! 
::: پينوشت 2: گويند کسان بهشت با حور خوش است !! والله ؟؟؟ 
+ نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت
12:34 PM  توسط احــــلام
|
روح انسان،
پير و فرسوده زاده و به مرور جوان و جوانتر ميشود؛
اين شوخي زندگي است.
اما تن آدمي،
جوان و شاداب زاده و به مرور پير و پيرتر ميشود؛
اين تراژدي زندگي است.
"اسکار وايلد"
::: پينوشت: آره ؟!
+ نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388ساعت
1:26 PM  توسط احــــلام
|
اکنون که گُل سعادتت پُر بار است
دست تو ز جام مِي چرا بيکار است
مِي خور که زمانه دشمني غدار است
دريافتنِ روزِ چنين دشوار است
::: پينوشت: اعتراف ميکنم؛
اين حرکت آرام و دوستداشتني به سوي تکامل و نيمه گمشده و اين حرفا...
عجيب آدمو قشنگ و زيبا ميگـ...د 
پنداري ميبايد صبر ايوب در ميان باشد و کـ...ن کرگدن 
+ نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت
1:31 PM  توسط احــــلام
|